به نام خداوندی که پارت بازی نمی کند...
راستش را بخواهید وقتی که در کنگره شعر ادبیات پایداری تبریز روی صندلی نشسته باشی و به استثنای یکی دوتا شعر، آنقدر شعر که چه عرض کنم، نظم بدون محتوا با آنهمه اشکالات معنایی، وزنی و ساختاری را گوش بکنی، دلت مانند من می گیرد.
عرض می کنم:
در جلساتشان می فرمایند که شعری که در جشنواره های قبلی ادبیات پایداری شرکت کرده باشد، داوری نمی شود. اما شعر مرا به بهانه اینکه در کنگره شعر کشوری برگزیده شده است، کنار می گذارند و باز هم زنگ می زنند و یک شعر دیگر می گیرند که باز داوری بکنند و دریغ که به قول خودشان اشکال قافیه ای می گیرند به شعر بنده. بعد هم ده دوازده نفر نور چشمی را برگزیده می کنند. بگذریم که اشعار شهابی عزیز و استوار مهربانم و یکی دو نفر از دوستان دیگر لیاقت داشتند، اما اگر اشعار دیگر را شنیده باشی، تایید می کنی که چه می گویم. من دردم از این میاد که بارها زنگ پشت زنگ که آقای ارباطان حتما بیایید و دعوت نامه و از این حرف ها. اما داغ ما بزرگ تر از این هاست و گوش شنوایی نیست. کاش برخی از داوران محترم که اسامی را همه می دانند یک بار دیگر به حافظهء گوشی هایشان نگاهی بیاندازند تا ببینند که از برگزیده ها نود درصد بیشتر، اسم شان آنجا هست...
شعر زیر را هم نظم نوشته تصور کنید.
وقتی دلت از این داوری ها بگیرد چه می گویی؟!...
پای تزویر من کمی لنگ است
دل ما مثل خاک بکر دهات، بی کلوخ و بدون هر سنگ است
آری آری حکایت من و تو، داستان« هزار فرسنگ» است
بارها گفته ای که در تبریز، گاه اگر رنگ عوض کنی خوب است
من ولی ساده ام نمی فهمم، آسمان دهات یک رنگ است
من کمی ساده ام، کمی شاعر، سفره ام عطر سادگی دارد
باورم را به من نگیر ای دوست، پای تزویر من کمی لنگ است
« راک» و « رپ» جای خود ولی وقتی ساز را مثل مادری غمگین...
بفشاری به سینه می فهمی، همچنان« خان چوبان» خوش آهنگ است
بگذارید من خودم باشم، بگذارید زندگی بکنم
دل ما مثل خاک بکر دهات، بی کلوخ و بدون هر سنگ است
اما شعر من که کنار گذاشته شد
سال های آتش و جنگ
سال ها پیش کودکی بودم
سخت سرگرم کودکی هایم
پدرم اتفاق سبزی بود
در نهانخانه تماشایم
***
سال ها سال های دیگر بود
سال های خروش و خشم تفنگ
سال های گذشتن از دریا
سال ها ، سال های آتش و جنگ
***
پدرم اتفاق سبزی بود
پا به پای درخت ها در باغ
زیر ایوان بی ستاره شب
اتفاقی عزیز ، مثل چراغ
***
پدرم قد کشید تا خورشید
من ولی در حیاط سرگردان
در زدند و دو سبز پوش ، دو مرد ...
پدرم رفت در پی مردان
***
پدرم رفت من ولی ماندم
زیر ایوان شب ، شب سنگین
پدرم گریه ی مرا بوسید
بوسه ای گرم ، بوسه ای خونین
***
پدرم رفت و آسمان لرزید
پشت پروانه های باغ شکست
زیر ایوان بی ستاره شب
آخرین شعله چراغ شکست
***
من از آن سال های بی برگشت
بوی خون و ستاره آوردم
با خیال خودم بزرگ شدم
جامه ی تازه ای به تن کردم
***
چشمی انداختم به عکس پدر
جامه ی تازه بوی ماه گرفت
روح من چون پرنده ای کوچک
زیر چتر پدر پناه گرفت
***
پدرم خون تازه ای بر برف
پدرم عطر تازه ای در باد
پدرم اتفاق سبزی بود ...
که نیافتاده اتفاق افتاد
***
خواند زیر درخت های بهشت
آخرین نامه ی مرا پدرم
آخرین سطر نامه ام این بود
پدر ! از خون تو نمی گذرم