تبليغاتX
عاشقانه های آرباطان

عاشقانه های آرباطان

گاه نوشته های قبله آرباطان

معاشقه ی باد و روسری...

تنگ غروبِ دهکده، باران گرفته است

تا کفش ها خیالِ خیابان گرفته است

 

تصویری از معاشقه ی باد و روسری...

در تابلویِ خیالِ همه جان گرفته است

 

دلکش نسیم، مثل پری های آسمان

دستی به سمت و سوی درختان گرفته است

 

آغوش زنبق از طپش قطره ها پر است

چون مادری که طفل به دامان گرفته است

 

از هر طرف نگاه کنی عشق می وزد

اینجا تمام دهکده باران گرفته است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 8:6  توسط ابراهیم قبله آرباطان  | 

تحفه ای از استاد دکتر ابراهیم اقبالی-شعر مادر، سروده استاد ابراهیم اقبالی می باشد که با دست خط خودشا


برچسب‌ها: آرباطان
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 11:5  توسط ابراهیم قبله آرباطان  | 

Roya22.blogfa.com

با سلام و احترام

در وبلاگ آیینی ام به آدرس

Roya22.blogfa.com

با یک غزل عاشورایی به روزم

قدم ررنجه بفرمایید و محفل ما را با حضورتان معنوی تر کنید.

قبله آرباطان

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 9:11  توسط ابراهیم قبله آرباطان  | 

بغض – این تنها رفیق راه

 

                               بغض این تنها رفیق راه

 

 

غم، زمانی مثل کوهِ درد می ریزد سرت

 از در و دیوار  هی نامرد می ریزد سرت

 

بغض این تنها رفیق راه طغیان می کند

 کل دنیا بی برو  برگرد می ریزد سرت

 

زندگی لج می کند با تو نمی فهمد تورا

در بهارت برگ های زرد می ریزد سرت

 

می شوی تنها- شبیه کوه های دوردست-

رعد و برق از آسمان آنقدر می ریزد سرت...

 

که تمام زندگی زهر هلاهل می شود

زندگی، مانند آبِ سرد می ریزد سرت

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 9:40  توسط ابراهیم قبله آرباطان  | 

در وبلاگ آیینی ام با تضمینی عاشورایی از شعر حافظ

بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

و عزل عاشورایی به روزم و منتظر قدوم مبارک شما

پس منتظرتانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 14:57  توسط ابراهیم قبله آرباطان  | 

خدایی که حتی در کنگره ادبیات پایداری تبریز هم پارت بازی نمی کند...

به نام خداوندی که پارت بازی نمی کند...

 

      راستش را بخواهید وقتی که در کنگره شعر ادبیات پایداری تبریز روی صندلی نشسته باشی و به استثنای یکی دوتا شعر، آنقدر شعر که چه عرض کنم، نظم بدون محتوا با آنهمه اشکالات معنایی، وزنی و ساختاری را گوش بکنی، دلت مانند من می گیرد.

عرض می کنم:

     در جلساتشان می فرمایند که شعری که در جشنواره های قبلی ادبیات پایداری شرکت کرده باشد، داوری نمی شود. اما شعر مرا به بهانه اینکه در کنگره شعر کشوری برگزیده شده است، کنار می گذارند و باز هم زنگ می زنند و یک شعر دیگر می گیرند که باز داوری بکنند و دریغ که به قول خودشان اشکال قافیه ای می گیرند به شعر بنده. بعد هم ده دوازده نفر نور چشمی را برگزیده می کنند. بگذریم که اشعار شهابی عزیز و استوار مهربانم و یکی دو نفر از دوستان دیگر لیاقت داشتند، اما اگر اشعار دیگر را شنیده باشی، تایید می کنی که چه می گویم. من دردم از این میاد که بارها زنگ پشت زنگ که آقای ارباطان حتما بیایید و دعوت نامه و از این حرف ها. اما داغ ما بزرگ تر از این هاست و گوش شنوایی نیست. کاش برخی از داوران محترم که اسامی را همه می دانند یک بار دیگر به حافظهء گوشی هایشان نگاهی بیاندازند تا ببینند که از برگزیده ها نود درصد بیشتر، اسم شان آنجا هست...

شعر زیر را هم نظم نوشته تصور کنید.

وقتی دلت از این داوری ها بگیرد چه می گویی؟!...

 

پای تزویر من کمی لنگ است

 

دل ما مثل خاک بکر دهات، بی کلوخ و بدون هر سنگ است

آری آری حکایت من و تو، داستان« هزار فرسنگ» است

 

بارها گفته ای که در تبریز، گاه اگر رنگ عوض کنی خوب است

من ولی ساده ام نمی فهمم، آسمان دهات یک رنگ است

 

من کمی ساده ام، کمی شاعر، سفره ام عطر سادگی دارد

باورم را به من نگیر ای دوست، پای تزویر من کمی لنگ است

 

« راک» و « رپ» جای خود ولی وقتی ساز را مثل مادری غمگین...

بفشاری به سینه می فهمی، همچنان« خان چوبان» خوش آهنگ است

 

بگذارید من خودم باشم، بگذارید زندگی بکنم

دل ما مثل خاک بکر دهات، بی کلوخ و بدون هر سنگ است

 

 اما شعر من که کنار گذاشته شد

سال های آتش و جنگ                            

سال ها پیش کودکی بودم

سخت سرگرم کودکی هایم

پدرم اتفاق سبزی بود

در نهانخانه تماشایم

***

سال ها سال های دیگر بود

سال های خروش و خشم تفنگ

سال های گذشتن از دریا

سال ها ، سال های آتش و جنگ

***

پدرم اتفاق سبزی بود

پا به پای درخت ها در باغ

زیر ایوان بی ستاره شب

اتفاقی عزیز ، مثل چراغ

***

پدرم قد کشید تا خورشید

من ولی در حیاط سرگردان

در زدند و دو سبز پوش ، دو مرد ...

پدرم رفت در پی مردان

***

پدرم رفت من ولی ماندم

زیر ایوان شب ، شب سنگین

پدرم گریه ی مرا بوسید

بوسه ای گرم ، بوسه ای خونین

***

پدرم رفت و آسمان لرزید

پشت پروانه های باغ شکست

زیر ایوان بی ستاره شب

آخرین شعله چراغ شکست

***

من از آن سال های بی برگشت

بوی خون و ستاره آوردم

با خیال خودم بزرگ شدم

جامه ی تازه ای به تن کردم

***

چشمی انداختم به عکس پدر

جامه ی تازه بوی ماه گرفت

روح من چون پرنده ای کوچک

زیر چتر پدر پناه گرفت

***

پدرم خون تازه ای بر برف

پدرم عطر تازه ای در باد

پدرم اتفاق سبزی بود ...

که نیافتاده اتفاق افتاد

***

خواند زیر درخت های بهشت

آخرین نامه ی مرا پدرم

آخرین سطر نامه ام این بود

پدر ! از خون تو نمی گذرم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 14:31  توسط ابراهیم قبله آرباطان  | 

دلت می آید؟!...

   

دلت می آید؟!...

 

پشت هر پنجره ، دیوار -  دلت می آید؟

من و تنهایی و تکرار -  دلت می آید؟

 

تو فقط سعی بر آنی که مسافر باشی

چشم من در پی اصرار دلت می آید؟

 

من کمی تلخ مرا خط بزن از زندگی ات

جای من فاصله بگذار ، دلت می آید؟

 

من کمی تلخ ، کمی شاعر عاشق پیشه

بر من این تلخی بسیار دلت می آید؟

 

آه سخت است مخواه اینکه بگویم که برو

که خداوند نگهدار دلت می آید؟

 

پشت هر پنجره لبخند و غزل زیبا نیست؟

پشت هر پنجره ، دیوار ، دلت می آید؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 9:36  توسط ابراهیم قبله آرباطان  | 

تنها به این دلبستگی ها می رسد زورم

 

        تنها به این دلبستگی ها می رسد زورم

هر چند از چشمان تو فرسنگ ها دورم

اما برای با تو بودن سخت مجبورم

 

من یادها را تنگ در آغوش می گیرم

تنها به این دلبستگی ها می رسد زورم

 

دست از سر من بر نمی دارد خیال تو

من از همین حسی که در تو نیست رنجورم

 

آیینه ام افتاد از دست دلم، مردم!

جایی نمی بیند دلم ، من گنگم و کورم

 

بگذار دنیا بشنود من دوستت دارم

هر چند از چشمان تو فرسنگ ها دورم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 9:20  توسط ابراهیم قبله آرباطان  | 

بسم الله...عشق

بسم الله...عشق

اول هر کار او- آنگاه عشق

دوره گرد پیر را همراه عشق

 

امر امر توست فرمان می بریم

حکم حکم توست – بسم الله عشق

 

با زلیخا تهمتِ همراه عشق

با علی خلوت نشین چاه عشق

 

هر کسی یک نوع معنا می کند

عده ای بیراه و برخی راه عشق

  

در ازل عاشق به دنیا آمدیم

آه عشق و آه عشق و آه عشق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 11:17  توسط ابراهیم قبله آرباطان  | 

آخرین حرف من این است که عاشق بشوید

 

عشق از زبان خودش...

 

نام من جلوه ء آیات خداوندی هست

توی چشمان تو آنگاه که می بندی هست

 

تکیه کن بر من و از سختی این راه مترس

بین دستان من و عاطفه پیوندی هست

 

داغ من سینه نواز است و نگاهم آتش

لب من روی لبت خوب که می خندی هست

 

تلخ می داری و شیرین ترم از هرچه عسل

چای را تلخ بنوشید اگر قندی هست

 

من همان عشقم و از طایفهء طوفانم

که میان من و  دل  نسبت خویشاوندی هست

 

آخرین حرف من این است که عاشق بشوید

آخرین حرف من اینست – خداوندی هست

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 13:41  توسط ابراهیم قبله آرباطان  |